تبليغاتX
عشق گمشده - دیگه هیچی واسش مهم نیست ...
 

    دلش خیلی گرفته حالش اصلآ خوب نیست احساس عجیبی داره

    نمی دونه چشه احساس می کنه گو نه هاش  قرمز شده و

    گرماش داره تمام وجودشو می سوزونه.از بس گریه کرده

    چشاش خشک شدن و هیچ اشکی واسه ریختن نداره ولی

    یه بغض وحشتناک تو گلوشه که داره خفش می کنه. حوصله

    هیچ کاریو نداره هیچ چیز واسش مهم نیست همه چیز براش

    بی معنی شده .خیلی حرفا واسه گفتن داره اما مثل همیشه

    از گفتنشون واهمه داره.

    گوشه ی اتاقش نشسته و به یه نقطه خیره شده .باورش براش

    خیلی سخته سخت تر از روزهای تنهایی سخت تر از روزهای

    انتظار سخت تر از همه ی سختی هایی که کشیده .دیگه همه

    چی تموم شد حالا دیگه تنهای تنهاست با حسرت روزهای

    از دست رفته  روزهایی که به جای لذت بردن ازشون همش ترس

    از دست دادن اونو داشت. 

    نمی دونه دوروبرش چی می گذره همه چی واسش گنگه

    نمی دونه چی کار کنه نه راه پس داره نه راه پیش انگاری

    رسیده به بن بست همش خودشو مقصر می دونه از خودش

    بدش می آد می خواد با تمام وجودش داد بزنه و هر چی تو

    دلش بگه ولی ... دیگه فایده نداره همه چی تموم شده اما

    اون باورش نمی شه آخه مگه می شه یعنی به همین زودی؟ 

    دلش واسه اون روزا تنگ شده روزایی که قدرشونو ندونست.

    امروز تمام اون حرفهای نگفته رو دلش سنگینی می کنه ولی

    چاره ای نداره جز اینکه مثل همیشه ساکت بمونه و هیچی نگه

    احساس راکدی می کنه حس و حال هیچ کاریو نداره نه حس

    خندیدن نه حس گریه کردن هیچی. دلش می خواد برگرده به

    اون روزا و همه چیو بهش بگه ولی دیگه خیلی دیر شده .

    حالا دیگه اون رفته!!!  

 

        

 

 

 

                                            

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 23:34 توسط پردیس |